السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

359

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

روايت شده است كه مادر موسي نزد نجاري رفت و از او خواست گهواره‌اي همچون تابوت بسازد تا بتواند فرزندش را در آن گذاشته و به نيل اندازد . نجار از حقيقت ماجرا آگاه شد و نزد جاسوسان فرعون رفت تا آنان را از اين ماجرا آگاه سازد . ولي خداوند توان سخن گفتن را از او گرفت و او در كاخ فرعون با دست خويش اشاره مىكرد . ولي مأموران مقصود او را درك نكردند و كتكش زده و او را از كاخ بيرون راندند . همين شخص سالها بعد به موسي ايمان آورد و خداوند ديگربار زبانش را گويا ساخت . تنها دختر فرعون به بيماري پوستي برص مبتلا شده بود ، پزشكان مىگفتند : علاج او آب دهان كودكي است كه از دريا گرفته شده باشد . روزي فرعون و خانواده‌اش در كاخ خود رو به دريا نشسته بودند كه ديدند صندوقچه‌اي در موج دريا ، شناور است . پس از چندي صندوقچه در ميان درختان ساحل از حركت بازايستاد . آنها به سوي ساحل رفتند و صندوقچه را از آب گرفتند و چون در آن را گشودند پسري زيبا را در آن ديدند . دختر فرعون آب دهان كودك را كه از كنار لبش به بيرون تراوش مىكرد ، بر اندام خود ماليد و ديري نپاييد كه بيماريش بهبود يافت . سيره‌نويسان گفته‌اند : روزي موسي همراه فرعون اسب‌سواري مىكرد . در اين ميان موسي راه را گم كرد ، وارد شهري به نام « منف » شد . هنگام ظهر بود و كسي در بازارها نبود . ناگهان موسي يكي از ياران خود به نام سامري را ديد كه حاضر نميشد هيزم‌هاي يكي از قبطيان را كه « قانون » نام داشت حمل كند . سامري با ديدن موسي از او كمك خواست ، موسي نيز او را از دست قبطي رهانيد ولي آن قبطي با موسي منازعه كرد و موسى در دفاع از خود مشتي بر او زد و او در دم جان سپرد . روز بعد سامري با كافري ديگر نزاع مىكرد ، دوباره موسي را ديد و از او كمك خواست ولي موسي او را دشمني گمراه خواند . سامري كه از سخن موسي ترسيده بود گريخت . آن قبطي نيز نزد فرعون رفت و ماجرا را براي او بازگو نمود . فرعون عدّه‌اي را به دنبال موسي فرستاد ولي مردي به نام « حزقيل » كه خداپرست بود و از زمان ابراهيم در حال تقيّه به سر مىبرد ، موسي